جستجو

درباره



یکی بود اونم رفت...دوستان از اینکه به وبلاگ خودتون اومدین ممنونم خواهشاً درخواست دوستی و...نفرمایید چون اعتقاد دارم عشق در سرزمین لیلی و مجنون جا مانده و انسانهای کنونی فقط برای منافع و مقاصد خودشون نقش بازی می کنن نقش عاشق و معشوق را بازی می کنن بدون اینکه قلبی رد و بدل بشود و عشق را به ورطه نابودی کشیده اند و احساسات یکدیگر را براحتی به بازی می گیرندواحساسات و غرور یکدیگر را براحتی لگدمال امیال خود می کنند...پس شرمنده...امیدوارم مطالب این وبلاگ ارزش داشته باشه که وقتتونو صرفش می کنین...پیروز باشید و سرفراز

آخرین نوشته ها

  • لینک های روزانه

    امکانات



    کد قفل کردن راست کلیک

    *

    دریافت همین آهنگ







    :: صفحه اصلی | تماس با من | پروفایل | تیتر کل مطالب | RSS :: متون و اشعار احساسی - عاشقانه - دلتنگی و اجتماعی
    جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند 

    جلوی ویترین یک مغازه می ایستند 
    دختر:وای چه پالتوی زیبایی 
    پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
    وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
    پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
    فروشنده:360 هزار تومان
    پسر: باشه میخرمش
    دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
    پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
    چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
    دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
    پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
    مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم
    بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
    پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
    دختر: آره
    پسر: چقدر؟
    دختر: خیلی
    پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
    دختر: خوب معلومه نه
    یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
    دست دختر را میگیرد
    فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
    چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
    فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
    دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
    پسر وا میرود
    دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
    چشمان پسر پر از اشک میشود
    رو به دختر می ایستدو میگویید :
    او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم
    دختر سرش را پایین می اندازد
    پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
    ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟
    دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد