جستجو

درباره



یکی بود اونم رفت...دوستان از اینکه به وبلاگ خودتون اومدین ممنونم خواهشاً درخواست دوستی و...نفرمایید چون اعتقاد دارم عشق در سرزمین لیلی و مجنون جا مانده و انسانهای کنونی فقط برای منافع و مقاصد خودشون نقش بازی می کنن نقش عاشق و معشوق را بازی می کنن بدون اینکه قلبی رد و بدل بشود و عشق را به ورطه نابودی کشیده اند و احساسات یکدیگر را براحتی به بازی می گیرندواحساسات و غرور یکدیگر را براحتی لگدمال امیال خود می کنند...پس شرمنده...امیدوارم مطالب این وبلاگ ارزش داشته باشه که وقتتونو صرفش می کنین...پیروز باشید و سرفراز

آخرین نوشته ها

  • لینک های روزانه

    امکانات



    کد قفل کردن راست کلیک

    *

    دریافت همین آهنگ







    :: صفحه اصلی | تماس با من | پروفایل | تیتر کل مطالب | RSS :: متون و اشعار احساسی - عاشقانه - دلتنگی و اجتماعی
    یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : جملات غمگین

    دختری بود نابینا که از خودش بخاطر کور بودنش تنفر داشت. او از همه بجز دوست پسر بامحبتش متنفر بود. آن پسر در همه حال کنارش بود. آن دختر می گفت اگر فقط می توانست دنیا را ببیند، با دوست پسرش ازدواج خواهد کرد.


    روزی کسی دو چشم به دختر اهدا کرد و او توانست همه چیز از جمله دوست پسرش را ببیند. پسر از او پرسید، "حالا که می توانی دنیا را ببینی، با من ازدواج می کنی؟"

    دختر وقتی دید دوست پسرش هم کور بوده شوکه شد و از ازدواج با او سرباز زد. پسر با اندوه زیاد او را ترک کرد و چندی بعد در نامه ای برایش نوشت:
    "فقط از چشمانم خوب مراقبت کن عزیزم."

    ادامه مطلب

    شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    امروز چه روز بدی بود چقدر آهنگهای معین رو تو ماشین گوش کردمو بغض کردمو اشک ریختم....کاش سهم منم از بودن تو این دنیا تموم میشد...میشه خدا ...بسه؟؟؟؟


    طاقت خوندن این متن عاشقانه و غمگین رو داری؟؟|www.shadifun.com

     

    پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

    تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
    چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
    دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
    سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
    دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
    آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

    چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    ....

    چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,,
    ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...
    بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,
    به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,
    خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,,
    دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,
    دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,
    همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,
    من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,
    ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,
    یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.

    جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ  25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

    ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،

    ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.

    ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ

    ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.

    ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ

    ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ

    ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.

    ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ.

    ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ

    ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ

    ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

    ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ

    ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ

    ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ

    ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ.

    ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ

    ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ

    ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ.

    ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ

    ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ

    ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟

    ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ

    ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ

    ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

    faهیچ وقت زود قضاوت نکنیم!!!!fa

    جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    نامه ای یک پسر به پدرش
    پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
    با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

    پدر عزیزم،
    با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.من احساسات واقعی رو با ملیسا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است،اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر.


    اون حامله است.ملیسا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ملیسا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاًبه کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازی هایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و ملیسا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر،من ۲۳ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

    با عشق
    پسرت دانیال
    پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه مهدی. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به اعلام نتایج دانشگاه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت خونه امن بود، بهم زنگ بزن

    جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

      مادر عزیزتر از جانم،بع!

    وقتی مرا از گله جدا کردند فکر می کردم که مرا به دست قصاب خواهند سپرد و به همین دلیل بسیار نگران بودم البته همینطوری هم شد.

    حاج رحیم قصاب مرا از بازار خرید و به خانه خودش برد. آن شب را نمی دانی تا صبح چگونه سحر کردم، همه اش خواب چاقو می دیدم.

    صبح قصاب برایم آب آورد، فهمیدم که رفتنی هستم اشک جلوی چشم هایم گرفت و برگشتم به سمت روستا و از ته دل چند بار بع بع کردم.

    قصاب مشغول تیز کردن چاقویش بود که رضا،پسرش، آمد وگفت دست نگه دار که قیمت گوشت باز هم بالا رفته است فردا شاید قیمت یک کیلو گوشت بشود بیست هزار تومان.

    از آن روز به بعد چند صبح این اتفاق تکرار شد و دست برقضا ما زنده ماندیم.

    حال هم قیمت گوشت به قدری گران شده است که کسی توان خرید آن را ندارد و خیال من آسوده شده که حالا حالاها مردنی نیستم.

    اما بگویم از قصاب که مرد بسیار خوبی است.هوای مرا دارد،چیزی برایم کم نمی گذارد.

    یک بار چندتا سرفه کردم برایم دکتر آورد.

    برخی از مشتریان قصاب می گویند که اگر قیمت گوشت همینطوری بالا برود احتمال دارد که ما گوسفندان را نیز مانند اسب های روسی که ثبت ملی شده اند،ثبت ملی بکنند و بشویم پشتوانه ارزی برای مملکت!

    اگر اینگونه بشود احتمال دارد که من هم فکری برای تشکیل خانواده بکنم.

    نمی دانی مادر اینجا یک دختر گوسفند زیبایی است که از یک دشت آورده اند.چشم هایش شبیه آهو است.

    گاهی باهم درددل می کنیم و شاید یک روز به خودم اجازه بدهم ازش خواستگاری کنم.

    مادر! دیگر زیاده عرضی نیست.

    سلامم را به برادران و خواهرانم برسان،به سگ گله هم سلام برسان.

    پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه
    faیه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و آروم کنار هم نشستن … دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد ! پسر هم کاغذی رو آماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود ؛ پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه …

    دختر قبل از این که نامه ی پسرو بخونه به اون گفت که دیگه از اون خسته شده ، دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از اونه … پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ناراحتی از ماشین پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد … دختر که با تمام وجود در حال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود ، وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود :
    اگه یه روز ترکم کنی میمیرم …”fa

     shangol.ir | عکس های هنری و عاشقانه از گریه کردن

    شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟ پسر: آره عزیز دلم دختر: منتظرم میمونی؟ پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد رانبیند پسر: منتظرت میمونم عشقم دختر: خیلی دوستت دارم پسر: عاشقتم عزیزم بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرممیمونه به همین راحتی گذاشت و رفت پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخشرا در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟ دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکردfa پرستار: شوخی کردم بابا ! رفته بشاشه الان میآد...

    شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    یک داستان کاملا واقعی که در چین اتفاق افتاد!!!




    ... ↓
















    な だや羅やわマヤなた 名棚や探したい以下対する 目指し回友人目指し差が愛する なたさるかなだ羅山な滝さやかあ なやマヌらは坂花やまあ傘話間に 魚玉らはがやわまぁら花や なたまやかあさらやわはさたなは やなたきたなよいさは早見たかあやバカにかわ 鼻高なわ谷中あだ名はさな たかなあかさやなやまなたあかさ なや帆な肉違耶なだや羅やわマヤなた 名棚や探したい以下対する 目指し回友人目指し差が愛する なたさるかなだ羅山な滝さやかあ なやマヌらは坂花やまあ傘話間に 魚玉らはがやわまぁら花や なたまやかあさらやわはさたなは やなたきたなよいさは早見たかあやバカにかわ 鼻高なわ谷中あだ名はさな たかなあかさやなやまなたあかさ なや帆な肉違耶なだや羅やわマヤなた 名棚や探したい以下対する 目指し回友人目指し差が愛する なたさるかなだ羅山な滝さやかあ なやマヌらは坂花やまあ傘話間に 魚玉らはがやわまぁら花や なたまやかあさらやわはさたなは やなたきたなよいさは早見たかあやバカにかわ 鼻高なわ谷中あだ名はさな たかなあかさやなやまなたあかさ なや帆な肉違耶なだや羅やわマヤなた 名棚や探したい以下対する 目指し回友人目指し差が愛する なたさるかなだ羅山な滝さやかあ なやマヌらは坂花やまあ傘話間に 魚玉らはがやわまぁら花や なたまやかあさらやわはさたなは やなたきたなよいさは早見たかあやバカにかわ 鼻高なわ谷中あだ名はさな たかなあかさやなやまなたあかさ なや帆な肉違耶なだや羅やわマヤなた 名棚や探したい以下対する 目指し回友人目指し差が愛する なたさるかなだ羅山な滝さやかあ なやマヌらは坂花やまあ傘話間に 魚玉らはがやわまぁら花や なたまやかあさらやわはさたなは やなたきたなよいさは早見たかあやバカにかわ 鼻高なわ谷中あだ名はさな たかなあかさやなやまなたあかさ なや帆な肉違耶なだや羅やわマヤなた 名棚や探したい以下対する 目指し回友人目指し差が愛する なたさるかなだ羅山な滝さやかあ なやマヌらは坂花やまあ傘話間に 魚玉らはがやわまぁら花や なたまやかあさらやわはさたなは やなたきたなよいさは早見たかあやバカにかわ 鼻高なわ谷中あだ名はさな たかなあかさやなやまなたあかさ なや帆な肉違耶なだや羅やわマヤなた 名棚や探したい以下対する 目指し回友人目指し差が愛する なたさるかなだ羅山な滝さやかあ なやマヌらは坂花やまあ傘話間に 魚玉らはがやわまぁら花や なたまやかあさらやわはさたなは やなたきたなよいさは早見たかあやバカにかわ 鼻高なわ谷中あだ名はさな たかなあかさやなやまなたあかさ なや帆な肉違耶なだや羅やわマヤなた 名棚や探したい以下対する 目指し回友人目指し差が愛する なたさるかなだ羅山な滝さやかあ なやマヌらは坂花やまあ傘話間に 魚玉らはがやわまぁら花や なたまやかあさらやわはさたなは やなたきたなよいさは早見たかあやバカにかわ 鼻高なわ谷中あだ名はさな たかなあかさやなやまなたあかさ なや帆な肉違耶
    واقعا ناراحت کننده بود!!!
    من که اعصابم به هم ریخت !!!!!

    به خصوص اونجاش که میگه


    まなたあかさ なや帆な肉違耶なだや羅やわマヤなた 名棚や探したい以下対する 目指し回友人目指
    し差が愛する なたさるかなだ羅山な滝さやかあ なやマヌらは坂花やまあ傘話間に 魚玉
     

    جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه
    fa

    دختروپسری با سرعت ۱۲۰ کیلومتر سوار بر موتور سیکلت بودند

    دختر:اروم تر من میترسم

    پسر:داره خوش میگذره

    دختر:اصلا هم خوش نمیگذره.تروخدا خواهش میکنم خیلی وحشتناکه

    پسر:پس بگو دوسم داری

    دختر:باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم ارو تر برو

    پسر:میتونی کلاه ایمنی منو بزاری سرت؟داره اذیتم میکنه

    و....

    روزنامه های روز بعد:

    موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمان اثابت کرد..

    موتور سیکلت دونفر سرنشین داشت اما تنها یک نفر نجات یافت.

    حقیقت این بود که اول سرپایینی پسر متوجه شد ترمز بریده است

    اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست یه بار دیگه از دختر بشنوه

    که دوسش داره(برای اخرین بار)....fa

    پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    متولد ۱۳۵۶ لیسانس اقتصاد از دانشگاه علامه طباطبایی تهران سال ۱۳۸۰ عاشق دختری بنام مریم شد و چون وضع مادی جعفر خوب نبود پدر مریم با ازدواجشان مخالفت کرد...پنج سال تمام جعفر و مریم برای رسیدن به هم تلاش کردن. سال ۸۵ مریم خود کشی کرد و جعفر دیوانه شد. اکنون دو چشم جعفر کور شده و به هرکی میرسه میگه هفته دیگه عروسیشه همه رو دعوت میکنه !به افتخار این عـــشــق فقط

    میشه ســــکــــوتـــ­ــــــــــ کرد

     74170_593637020651357_872211038_n.jpg

    چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    faدختر از دوستت دارم گفتن هر شب پسره خسته شده بود..

    یک شب وقتی اس ام اس آمد بدون آن که آنرا باز کند موبایل را گذاشت زیر 

    بالشش و خوابید

    صبح وقت مادر پسره به دختره زنگ زد و گفت: پسرم مرده...

    دختره شوکه شد و چشم پر از اشک بلافاصله سراغ اس ام اس شب 

    گذشته رفت..

    پسره نوشته بود...
     تصادف کردم با مشکل خودم را رساندم دم در خونتون

     لطفا بیا پائین میخوام برای آخرین بار ببینمت...

    «خیلی خیلی دوستت دارم»fa

    جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه

    گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش میخوردند

    زمستان تمام شد و کلاغ مرد!

    اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:

    آخی خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!

    این است واقعیت تلخ روزگار ما 74170_593637020651357_872211038_n.jpg

    جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند 

    جلوی ویترین یک مغازه می ایستند 
    دختر:وای چه پالتوی زیبایی 
    پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
    وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
    پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
    فروشنده:360 هزار تومان
    پسر: باشه میخرمش
    دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
    پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
    چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
    دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
    پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
    مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم
    بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
    پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
    دختر: آره
    پسر: چقدر؟
    دختر: خیلی
    پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
    دختر: خوب معلومه نه
    یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
    دست دختر را میگیرد
    فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
    چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
    فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
    دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
    پسر وا میرود
    دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
    چشمان پسر پر از اشک میشود
    رو به دختر می ایستدو میگویید :
    او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم
    دختر سرش را پایین می اندازد
    پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
    ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟
    دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد

    جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. 
     
    میگن عروس رفته تو اتاق
     
    لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته،
     
     در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه
     
    میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.مامان بابای
     
    دختره پشت در داد میزنند: مریم ،
     
    دخترم ، در را باز کن.مریم جان سالمی ؟؟؟
     
     آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده
     
    در رو می شکنه میرند تو.مریم ناز مامان بابا
     
    مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
     
    لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ،
     
    ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه
     
    نگاه می کنند. کنار
     
    دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده.
     
    بابای مریم میره جلو
     
    هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ
     
     را بر میداره، بازش
     
    می کنه و می خونه :
     
     
    سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو.
     
    آخه اینجا آخر خط
     
    زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه
     
     همیشه آرزوت همین
     
    بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو
     
    حرفام ایستادم. می بینی
     
    علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
     

     دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم
     
     حرفای تو را می
     
    شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم
     
     یا تو یا مرگ، تو
     
    هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی
     
    تو کجایی؟! داماد
     
    قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری
     
     داره لباس
     
    عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت
     
     تا آخرش رو
     
    حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.
     
     حالا که
     
    چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ،
     
    همه زندگیم مثل یه
     
    سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد،
     
     یادته؟! روزی
     
    که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟!
     
    نقشه های آیندمون، یادته؟!
     
    علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه
     
     زندگیشون بودیم پا روی
     
    قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه
     
    پرتت کرد بیرون که اگه دوستش
     
    داری تنها برو سراغش.
     
     
    یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری
     
     اسمشو بیاری. یادته اون
     
    روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه
     
    می کنی چشمات قشنگتر
     
    می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام
     
    به اندازه کافی قشنگ
     
    شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر
     
     غریب که چشمات تو
     
    چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه
     
    تو چشمام. روزی که
     
    بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم
     
    که دستاش خالی
     
    بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من
     
    تو نگاه تو بود نه تو
     
    دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم
     
    یا تو یا مرگ. پامو از این
     
    اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم
     
     ببینم بجای دستای
     
    گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین
     
    جا تمومش می کنم.
     
    واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی
     
     می دیدی رنگ قرمز
     
    خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای
     
    نوشتن ندارم. دلم ب
     
    رات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح
     
    چشمات پیشه رومه.
     
    دستمو بگیر. منم باهات میام ….
     
    پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر
     
     جنازه ی دختر قشنگش
     
    ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت
     
     بهت زده و داغدار پشت
     
    سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در
     
     یه قامت آشنا می بینه.
     
    آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه،
     
    صورتش با اشک یکی
     
    شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی
     
    حرفها توش بود. هر دو
     
    سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود.
     
    پدر علی هم اومده
     
    بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه
     
     پسرش به قولش عمل
     
    کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و
     
     کتاب عشق علی و مریم
     
    بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده
     
     و اشکای سرد دو مادر
     
    و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده
     
     گذر زمانه و آینده و باز
     
    هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…