جستجو

درباره



یکی بود اونم رفت...دوستان از اینکه به وبلاگ خودتون اومدین ممنونم خواهشاً درخواست دوستی و...نفرمایید چون اعتقاد دارم عشق در سرزمین لیلی و مجنون جا مانده و انسانهای کنونی فقط برای منافع و مقاصد خودشون نقش بازی می کنن نقش عاشق و معشوق را بازی می کنن بدون اینکه قلبی رد و بدل بشود و عشق را به ورطه نابودی کشیده اند و احساسات یکدیگر را براحتی به بازی می گیرندواحساسات و غرور یکدیگر را براحتی لگدمال امیال خود می کنند...پس شرمنده...امیدوارم مطالب این وبلاگ ارزش داشته باشه که وقتتونو صرفش می کنین...پیروز باشید و سرفراز

آخرین نوشته ها

  • لینک های روزانه

    امکانات



    کد قفل کردن راست کلیک

    *

    دریافت همین آهنگ







    :: صفحه اصلی | تماس با من | پروفایل | تیتر کل مطالب | RSS :: متون و اشعار احساسی - عاشقانه - دلتنگی و اجتماعی
    شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ - نوشته شده توسط از نفس افتاده در : داستان های کوتاه

    دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟ پسر: آره عزیز دلم دختر: منتظرم میمونی؟ پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد رانبیند پسر: منتظرت میمونم عشقم دختر: خیلی دوستت دارم پسر: عاشقتم عزیزم بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرممیمونه به همین راحتی گذاشت و رفت پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخشرا در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟ دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکردfa پرستار: شوخی کردم بابا ! رفته بشاشه الان میآد...